علی كيان سوری

بازهم مسافرت

خداروشكر كه باز هم قسمت شدو ما باهم رفتيم مسافرت. توي اين مسافرت با خاله حديث و دانيال و عمو بهنام و خاله نفيسه و روژينا و عمو محمد همسفر بوديم . روز اول رفتيم نياسر كنار آبشارش كه خيلي زيبا بود و روز دوم رفتيم ابيانه و كلي گشتيم و روز سوم هم رفتيم اصفهان، در كل خيلي خوب بود چون ديگه گل پسر مامان خودش راه ميره و از وقتي راه ميري هر روز انگار دنيا رو به مامان هديه ميدن چون از مستقل شدنت خيلي لذت ميبرم توي اين سفر هم شما مدام با دانيال و روژينا بازي ميكردي و گاهي ميشد كه 1 ساعت كامل سرگرم دوستات بودي و من هم از اين كه بزرگ شدي خوشحال خوشحال بودم . كيان در شهر ابيانه   كيان، روژينا و دانيال در شهر ابيانه عكس مانكني كيان ...
18 خرداد 1392

مسواك بزن فسقلي

هر شب مامان سر مسواك زدن شما برنامه ي ويژه داره !!!! وقتي بهت قطره آهن ميدم خيلي برام مهمه تا دندوناي خوشگلت سياه نشه براي همين هر شب مسواك ميارمو ميكشم روي دندونات شمام با اعتماد بنفس كامل مسواك و ميگيري تا خودت مسواك كني البته دستاتو !!!! چون از برسش خوشت مياد مدام انگشتاي كوچولوتو ميكشي روي مسواك و منم اي حرص ميخورم ! اي حرص مي خورم !   ...
28 ارديبهشت 1392

كيان با طعم پودر سير

امروز گل پسرم براي مامان كلي آشپزي كرده !!!! تو آشپزخونه مشغول كار بودم و شما هم طبق معمول داشتي با درب هاي قابلمه ها بازي مي كردي كه يكدفعه ديدم سر تا پات سفيد شده!!! آقا كيان شيطون بلاي مامان از تو كابينت پودر سير و برداشته بودي و تا ميتونستي همه اطرافت پخش كرده بوديش و همه ي دست و صورتت سفيد شده بود.  اون لحظه نمي دونستم بخندم يا گريه كنم . تازه همه جارو تميز كرده بودم و داشتم دعوات ميكردم و ازت عكس مي گرفتم شمام هاج و واج منو نگاه مي كردي كه اگه كارت بد بوده چرا دارم مي خندم!!! ...
21 ارديبهشت 1392

روز مادر

ديروز روز مادر بود و من و شما و بابا با خاله النازينا رفتيم دربند تا 1 شب كه بيدار بودي هيچ همش مي گفتي ببريمت دم حوض كه آب بازي كني!!!!!! اينم چند تا عكس ناز از شما   ...
13 ارديبهشت 1392

تاتي تاتي گل پسر

امروز 92/02/08 و كيان مامان اولين قدم هاي زندگيشو تنهايي برداشت. گل پسرم امروز با خودم اوردمت كارخونه و شما وقتي كفش پات بود و زمين هم كاملا سراميك بود و شما براي اينكه زمين نيفتي مجبور شدي راه بري( حدودا 2 متر) خييييييييييييييييييييييييييلييييييييييييييييييييي خوشحالم. ...
9 ارديبهشت 1392

تولد سارينا جون

روز 92/01/20 سالروز تولد خاله سانازو عمو سعيدو سارينا جونمون بود و ما هم به خونشون رفتيم و خيلي خوش گذشت و شما گل پسر مامان كاراي بامزه زيادي انجام دادي مثلا وقتي سارينا مي رقصيد تو مثل آدم بزرگا هي دست ميزدي و ميگفتي آه ، آه، آه....... يه كار جديدم كه ياد گرفتي اينه كه وقتي ازت مي پرسم مامانو چند تا دوست داري مي گي 10 تا!!! واي انقدر اين حرف زدنتو دوست دارم كه نگو !!! دو تا دندون بالايي پسرم هم ديگه كاملا خودشو نشون داد ، مباركت باشه همه ي زندگيم . و اين هم يكي از 4 تا بادكنكي كه تركوندي!!!!!!!!! ...
24 فروردين 1392

بستني خور مامانش

موقع خوردن بستني انقدر شيرين و بامزه ميشي كه مامان دلش نيومد عكساي بامزتو تو وبلاگت نذاره، به تنهايي يه بستني بزرگو نوش جان ميكني و حتما بايد چوب بستني تو دستاي خودت باشه وگرنه بهت مزه نميده !!!!!! ...
19 فروردين 1392

عيد آمدو عيد آمد!!!!!

سلام گل پسرم. مي خوام الان برات از عيد 1 سالگيت تعريف كنم. عرضم به حضورت كه امسال عيد خوبي بود به مامان و بابا  كه خوش گذشت تو رو نمي دونم؟!! اما حتما به تو هم خوش گذشته چون 16 روز مامان و بابا هر دقيقه كنارت بودن و نازت و كشيدن و باهم بازي كرديم. اول عيد با خاله الناز رفتيم ويلاي بابايي حسن و بعدشم رفتيم پيش عمو امير. اونجا براي اريا عيدي فوتبال دستي خريديم اما تو اجازه نمي دادي كسي باهاش بازي كنه و همش خودت مثل يه بازي كنه حرفه اي دسته هارو مي پيچوندي!!!!! اينم عكس شيطونيت   بله عزيزم ، جونم برات بگه كه بعد از اونم اومديم خونه به مهموني و گشت و گذار رفتيم و از جمله اونها رفتن به برج ميلاد تهران بود كه وقتي بزرگ شدي خودت...
18 فروردين 1392

ماشين سواري خونه ي بابايي

اين روزا وقتي مامان صبح ها ميره سركار شما رو ميبره خونه ماماني و بابايي و چون اونها هم خيلي دوست دارن و كلي هواتو دارن خيلي حال ميكني . از جمله كارايي كه بابايي حسن هر روز برات انجام ميده اينه كه تو رو ميذاره تو ماشينت و كل خونرو ميچرخونه ! شما هم به قول ماماني مثل يك لرد فرانسوي تكيه ميدي و پاي خوشگلت رو ميندازي رو فرمون و براي خودت ميري به گردش!!! گاهي از مواقع هم به بابايي اشاره مي كني كه ماشين رو بچرخونه ، بابايي هم برات ماشين رو برميگردونه تا تو بتوني از لحاظ فني چكش كني    ...
23 اسفند 1391